محتوای درسی
روایتگری خانوادههای ستوده
خلاصه :
باسوادها مینویسند و روایت میکنند.بسم الله...
روزها و لحظههای عمر، بیدرنگ میگذرند، گاه در سختی و گاه در آسایش.
عمر، همان تنها سرمایهی آدمیست که باید برای ابدیتش ذخیره سازد.
و روایتها، توشهی آیندهاند!
روزهایی که از سر میگذرانیم گنجینهی بیبهای تجربه و احساس و ادراکند،
و روایتگر آنها که باشیم، تاریخنگار آینده خواهیم شد؛
تاریخی از جنسی دیگر،
تاریخی آمیخته با جان و ادراک آدمی،
تاریخ پایداری انسانیت در مقابل هرچه وحشیگری و خشونت...
این فراخوانی است برای روایتگری شما از آنچه در روزهای جنگ میبینید و احساس میکنید و میاندیشید!
🔹نوشتههای شما میتواند از یک بند تا سه صفحه باشد.
🔹دانشآموزان، خانوادهها و همکاران ستوده میتوانند در این تاریخنگاری مشارکت کنند.
شما کلاس اولیها هم مثل بقیهی افراد خانواده میتوانید به راحتی نشانههای باقیمانده را در کلماتی که انتخاب میکنید بنویسید یا برای نوشتن کلمههای مورد نظر از بزرگترها کمک بگیرید.
🔸 نوشتههای خود را در این قسمت بفرستید و نوشتههای دوستانتان را بخوانید.
به امید پیروزی قاطع ایران عزیز!❤️
خانوادهی ستودهی دانش

فاطمه آلاء نراقیان
۳ ماه پیش
اومدیم وبا پسرعمه هام شیرمرغ بازی کردیم
۱۴-اسفند-۱۴۰۴
معلّم کلاس اوّل
۳ ماه پیش
مى تونى تو نوشته هاى بعديت يه كم بيشتر در مورد كارهايى كه اين روزها مى كنى بنويسى، مثلا اين كه چه روزهايى پيش بزرگترها هستيد؟ مامان بابا چيكار مى كنن؟ چطورى بهشون كمك مى كنى؟
راستى بازى رئيس مزرعه بايد جالب باشه! اگه شد تو مدرسه انجامش بديم…🥰💝
فاطمه برادران باقریان
۳ ماه پیش
معلّم کلاس اوّل
۳ ماه پیش
نسترن غفّار نطنزی
۳ ماه پیش
معلّم کلاس اوّل
۳ ماه پیش
راستی چه خوب با کمک بزرگترها تونستی نوشتهات رو کاملا صحیح ارسال کنی. از طرف ما هم ازشون تشکّر کن.
نورا اوضاعی
۳ ماه پیش
معلّم کلاس اوّل
۳ ماه پیش
ریحانه عبدالهی
۳ ماه پیش
ما به شهرستان نیاسر رفتیم. اونجا من با دخترخاله ام 👼که یازده ماهه بود، بازی کردم.🎮بعد هم خوابیدیم،چون شب 🌙 شده بود. صبح به سمت کاشان حرکت کردیم.🚘اونجا يه هتل 🏪رزرو کردیم.اونجا منچ و ...بازی 🃏🎰🎲🧩🧸🎨🎮 کردیم. دو سه روز اونجا موندیم. بعد دوباره به سمت نیاسر رفتیم. دوباره دو سه روز اونجا موندیم. 😒بعد دوباره به سمت کاشان حرکت کردیم. 😒خرید هم کردیم و به آبشار هم رفتیم. دوباره دو سه روز اونجا موندیم. 😒بعد به سمت تهران حرکت کردیم. يه کم صدای پدافند می اومد، ولی مهم نیست، چون ایران🇮🇷 آمریکا🇺🇸 و اسرائیل🇮🇱 رو شکست می ده!!! اون ها به زودی تسلیم می شن !!! بهتره زود نابود به شن !!!
۱۰ تا ۲۰ اسفندماه.
راستی خانم! دلم خیلیییییییییییی براتون تنگ شده.
معلّم کلاس اوّل
۳ ماه پیش
خيلى خوب فضاى اين روزها رو توضيح دادى ريحانه جان🥰
منم دلم برات تنگ شده…خيييييييلى
زهرا پورعلی محمدی
۳ ماه پیش
معلّم کلاس اوّل
۳ ماه پیش
من كه كِيف كردم از خوندن خاطره ات!
خيلى خوب تونستى توضيح بدى و سعى كردى درست بنويسى…اين عاليه
به خصوص كه تو دفتر خاطرات عيديت نوشتى
خيلى خوشحال شدم از ديدنش🥰
زهرا جون نشانه هاى ط و ظ وقتى نوشته مى شن نبايد دندونه داشته باشن…فعلا ننويسى بهتره،اگر خواستى بنويسى حواست به چيزى كه گفتم باشه.
معلّم کلاس اوّل
۳ ماه پیش
ميدان تجريش يكى از ميادين بود.
در آن جا صدای سرودهای ملّى و میهنی در فضا میپیچید و همه با هم، با عشق به ایران، ایستاده بودند و حمايت از وطن را فریاد میزدند.
در میان آن جمع، چهرههای دلسوز و فداکار کشورمان هم حضور داشتند، کسانی که همیشه از امنیت و عزّت این سرزمین دفاع کردهاند. درياسالار معنوى و سردار رادان چهره هايى بودند كه بدون ترس از دشمن براى جمعيت سخنرانى مى كردند.
دانش آموزان ستوده هم در ميدان حضور داشتند و با افتخار پرچم ايران را به اهتزاز در مى آوردند…
و من هم همراه اين مردم وطن پرست بودم.
دیدن اين صحنهها به یادم آورد که وقتی سپاه با تمام توان از میهن عزیزمان دفاع میکند، ما هم باید سهم خودمان را در حفظ و سربلندی ایران ادا کنیم — با رفتار درست، با عشق به وطن، و با اتّحاد و همدلی.
ایران قوی، با همین عشقها و تلاشها ساخته میشود.
و …..
داستان ادامه دارد…..
هرشب و هر شب……
تا پيروزى…💚🤍❤️
هدی سادات روزبهانی
۳ ماه پیش
من هم پرچم به دست ایستادهام کنار مردم پرشوری که با امید و افتخار پرچم ایران را به دست باد سپرده و با مشتهای گره کرده، همراه هم بودند، هر چند که گوشهی دلشان غمی تلخ پنهان بود، لبخند بر لب، قلبهایشان برای وطن میتپید.
غرق در شور و انرژی جمعیت بودم که ناگهان صدایی در آسمان پیچید و پدافندها فعال شد. برای چند لحظه ترس تمام وجودم را فراگرفت و قلبم تند تند میزد. ناخوداگاه به آسمان نگاه کردم، انتظار داشتم مردم کمکم به سمت نقاط امن حرکت کنند امّا چیز عجیبی دیدم، هیچکس حتی یک قدم هم جابهجا نشد، روحیهی جمع آنقدر قوی بود که انگار موجی از شجاعت میان همه میچرخید.
پرچمها هنوز بالا بود، صداها گرمتر از قبل، الله اکبر گویان گوش آسمان را میخراشید.
شجاعت از دل جمع متولد شد و ترسم آرام آرام جایش را به حس دیگری داد؛ حس غرور وقتی که برای وطن و باورهایت قدم برمیداری.
خاطرهی آنشب مدام در ذهنم مرور میشود. از آن به بعد دلم قرصتر شد که در مسیر نور بمانم ،حتی اگر قدمهایم کوچک باشد. با همین قدمهای کوچک است که میتوان راههای بزرگ را طی کرد.
همین قدمهای کوچک وقتی کنار قدمهای کوچک دیگر قرار میگیرند، در هم تنیده میشوند و نیروی بزرگی میسازد که میتواند هر مانعی را کنار بزند و هیچ دشمنی توان ایستادن در برابرش را نداشته باشد.
و من ایمان دارم به زودی روزی خواهد رسید که زیر همین آسمان، با افتخار کنار هم میایستیم، با دلهایی لبریز از شادی، در جشن پیروزی، نظارهگر اهتزاز پرچم زیبایمان خواهیم بود.
جانا تاج
۲ ماه پیش
ما روزی که در مدرسه بودیم یک صدای خیلی وحشتناک از دور آمد من وچند تا از بچه ها ترسیدیم به کلاسمان رفتیم چندتا از بچه های دیگر فکر کردند صدای اتوبوس است وفرار نکردند ونترسیدن یک صدای دیگر آمد وشدید تر از قبل بچه ها با آن صدا به کلاس آمدند. همه داشتند گریه می کردندوبعضی ها دیگران را آروم می کردند حسنا عباسی می گفت بچه هاصدای اتوبوس است واما با صدای بعدی اوهم گریه کرد معلم ها در کلاس آمدند ما را به ناهار خوری بردنداما من خیلی می ترسیدم خانم روزبهانی کنارم ایستاد و وسایلمان را جمع کردیم قبل از موقعی که برویم مدیر عزیز برایمان سخنرانی کرد وما به ناهارخوری رفتیم جا نشدیم به پیش دبستانی رفتیم معلمی گفت نترسین وگریه نکنید درآنجا صندلی گذاشتیم درس خواندیم وپدرم به دنبالم آمد …….
معلّم کلاس اوّل
۲ ماه پیش