"باران میبارید، همانطور که همیشه در این شهر خاکستری میبارید. اما او اهمیتی نمیداد. چشمانش به پنجره چسبیده بود، گویی به دنبال پاسخی در میان قطرات باران میگشت. او همیشه اینطور بود؛ غرق در افکار عمیق و سوالاتی که دیگران حتی به پرسیدنشان فکر هم نمیکردند.
صدای خندهای او را به خود آورد. زنی جوان با کودکی در آغوش، از خیابان رد میشد. لبخند زن، گرما را به قلبش آورد، اما در عین حال، اندوهی ناگهانی را نیز حس کرد. گویی بار تمام غمهای دنیا بر دوش او سنگینی میکرد.
او میدانست که باید کاری انجام دهد. باید به این زن کمک کند، باید به همه کمک کند. اما چگونه؟ او فقط یک نفر بود. یک قطره در اقیانوس.
با این حال، او میدانست که حتی یک قطره هم میتواند تغییری ایجاد کند. یک موج کوچک، یک ارتعاش در قلب هستی. و او مصمم بود که آن موج را ایجاد کند، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود."
ممنون خانم مرآتی
سلام خانم ممنون منم سوره ی نبا و فجر رو حفظم عیدهاتون مبارک
ممنون خانم
منم همین طور
ممنون خانم هاشمیان
ممنون خانم مرآتی
ممنون خانم
ممنون خانم دلیل
ممنون خانم
ممنون خانم